+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 12:28 توسط پری
|

يلــــــدا واژيي ست سرياني که به زبان تازي تولد و ميلاد و به زبان پارسي زايش است و اين آخرين شب پاييز ، و نخستين شب زمستان يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال مي باشد.
ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زردشت بزرگ ، داراي کيش ميترايي بوده اند و
مهر يا ميترا را خداي خورشيد و آفريدگار گيتي و هستي ميدانستند .
و به گمان برخي پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادي مي دانند و در شاهنامه فردوسي خرد ورز نيز همين روايت آمده است :
کـــــه ما را زين بهي ننگ نيست
بـــــه گيتي به از دين هوشنگ نيست
همــــه راه دادست و آيين مهر
نظــــر کردن اندر شمار سپهر
به همين دليل اين شب که از ديدگاه ستاره شناسان مبارک نيست ، نزد ايرانيان گرامي ست و براي دوري از نامبارکي آن را جشن و سرور همراه ميکنند وباز ميدانيم که ايرانيان شب و تاريکي را نماد اهريمن و روز و روشنايي را نشان اهورامزدا ميدانستند وپارسيان امروز نيز بر همان باورند و همه کارها براي پيروزي اهورامزدا بر اهريمن انجام مي گرفته است .
چــــــون پس از شب يلدا روزها کم کم بلند و شبها کوتاه ميشوند ، آن را چيرگي روشنايي بر تاريکي و تباهي و پيروزي اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آوردند.
چنين است که هنوز ايرانيها آن را به جشن و شادماني برگذار ميکنند.
بدين ترتيب که خانواده ها و بستگان و دوستان به دور کرسي يا کنار بخاري گرد هم مي آيند و رسم بر اين است که براي شام خورش فسنجان مي پزند و با شيريني و ميوه هاي گوناگون به ويژه آجيلي به
نام مشکل گشا و ميوه هايي چون انگور، انار، ازگيل، خرمالو و نيز هندوانه و خربزه از يکديگر پذيرايي ميکنند .
در مــــــازندران و گيلان اگر اين هنگام برف باريده باشد مقداري برف را با شيره يي به نام کف که از پختن نيشکر براي ساختن شکر سرخ دروستاها فراهم ميسازند، ميخورند و باورشان اين است که با خوردن هندوانه و آميخته برف و شيره نيشکر، انسان در زمستان دچار سرماخوردگي نخواهد شد. در اين شب بزرگترها همراه با گفتگوها براي کوچکترهاداستان هاي شيريني ميگويند از سده هاي پيش، گرفتن فال با ديوان حافظ نيز به اين رسم افزوده شده است .
امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد. همان گونه که در بالا اشاره رفت، واژه يلدا به زبان پارسي به معناي زايش است که به آنچه در تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است که در دنياي آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسي برابر کردند و در سده چهارم ميلادي آن را هنگام زايش عيساي مسيح قرار دادند.
برخي به اين باورند که واژه يلدا نام يکي از چاکران حضرت عيسي بوده است. چنانکه سنايي گفته :
بـه صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي
که از يک چاکري عيسي چنان معروف شد يلد
که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخي ندارد، ولي آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهاي رومي از راه آسياي کوچک «ترکيه امروز» در اروپا گسترش پيدا کرد و چند سده نيز آيين
رسمي امپراتوري روم بود و مهرابه هاي فراواني که پرستشگاه مهريان بود در اورپا ساخته شدتا آن که کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است در آغاز سده چهارم ميلادي به طرافدارن آيين مهري را شکست و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و براي جلوگيري از برگذاري جشن آيين مهري به اين بهانه که چون مسيحيان، عيسي را مظهر نور ميدانند
شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح برابر شده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند. کليساي روم نيز به طور رسمي بيست و پنج دسامبر را براي برگذاري جشن ميلاد مسيح پذيرفتند، مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح براي خود قرار داد .
به هر روي با اين که طرافدارن آيين مهري «ميتراييسم» شکست خوردند ولي آيين مسيح نتوانست
از نفوذ ميتراييسم بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و استفاده از ناقوس
در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايي هست
و کلاه اسقف ها به نام ميترايي و همزمان ساختن جشن کريسمس با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد
از همه اينها که بگذريم، در ادب پارسي نيز نويسندگان و سرايندگان، بلندي زلف يار
و سياهي خال رخسار و درازي دوري هاي دلدار را به شب يلدا مانند کرده و ميکنند که دو سه نمونه را ياد آور ميشوم .
چون حلقه ربايند به نيزه توبه نيزه
خال رخ رنگي بربايي شب يلدا
از : عنصري
روز رويش چون بر انداخت نقاب ااز سر زلف
گويي از روز قيامت شب يلدا برخاست
از : سعدي
هست چون صبح آشکارا، کاين صبح چند را
بيم صبح رستخيز ست از شب يلداي من
از : خاقاني
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:58 توسط پری
|
روزهاي افتابي و باراني از پي هم ميگذرد وپيوسته در هراسم كه فردا چه خواهد شد
انگار از خودم بي خبرم كه امروز اينده ي ديروز بودو زحمتي متقبل نشدم جز نگران بودن
درد هاي بشريت تما مي ندارد حتی اگر تصمیم بگیرد به خودش کمک کند
همراهی مطمئن برای ادامه راه نمی بیند این است که درمرداب ذهن خود پیوسته دست و پا میزند
وجالب این جاست که ازبه ثمر نرسیدن فعالیتش متعجب میشود !
به همین خاطر است که به خود اعتماد ندارد و از همه بد تر به خدای خود !
به نظر من بیشتر ادم ها فقط زبانشان ذکر خدا میگوید ان هم از ترس اینکه مبادا سنگ شوند
جالب است به ما اموخته اند از افریدگار خود بترس وهنگامی که میخواهند الگویی را مثال بزنند
خدا ترس بودن را مهمترین و زیبا ترین صفت او بیان میکنند تا به حال به این فکر کرده اید ؟
من در تنهایی به این نتیجه رسیدم که چطور کسی را همزمان دوست داشته باشم واز او نیز واهمه داشته باشم
یا شایدم از ترس دوستش داشته باشم !
به نظرم خیلی مضحک است وخیلی تاسف بار...
من و شمایی که به قول خودمان بزرگ شدیم وقدرت تشخیص داریم دائما در این مسائل با خود درگیریم
طفلک ان کودک نوپا که به هر کس میرسد بر طبق مصالحش برای اومسالة میگوید .
به قول اوشوعشق را نمی توان به یک وظیفه تبدیل کرد
عشق تحمیلی نیست
اگر عشق را به یک وظیفه تبدیل کنی
سطحی و مصنوعی میشود
عشق مصنوعی حتی از پوست ادم هم نمیتواند عبور کند
چه برسد به انکه تا ژرفای دل ادم نفوذ کند
پدر به فرزندش می گوید مرا دوست داشته باش زیرا که من پدر تو هستم
او برای فرزندش دلیل می اورد تا فرزند او را دوست داشته باشد
گویی که عشق به دلیل محتاج است!!!
این هم از اوشو که بیش از نیمی از مردم دنیا به اصطلاح قبولش دارند و
فقط ادای ادم های کتب خوان را در می اورند اما در انتهای عمل تک تکشان میرسیم به همان جریان مصلحة و مسالة .
سخن کوتاه میکنم و میرسانم به ان جایی که میخواستم از صداقت بگویم :
از صداقتي که بدون آن عشق هم بي معناست
وچيزي است مثل يک پنجره که فقط و فقط رو به روشنايي بازمی شود ؛
طلوعي است که هيچگاه غروبش را نخواهي ديد و اين دليلي بزرگ براي بزرگي توست.
تو زلالي، و حتي اگر بخواهي تمام راستي هايت را هم پنهان کني ؛ چشمان تو هميشه حقيقت را فرياد مي زنند .
و با اين همه تو مختار شده اي که دل و زبانت را به هر آنچه که مي خواهي آکنده کني ،
پس اين تو هستي که هميشه رقم زننده اي.
فراموش نکن که هميشه هستند کساني که
به اين ارزشهاي وجودي تو رشک ببرند و صداقت تو در برابرشان، قدرتت را چندين برابر مي کند؛
چون ايمان دارند که تو با اين همه توانايي، قدرت داري که هرآنچه که مي خواهي براي خود رقم بزني،
اما باز هم تو راستي را پيشه مي کني و صداقت را هم در دلت ، هم در زبانت و هم در چشمانت مي توان نظاره کرد.
آنقدر شجاعانه با تمام چيزهايي که مي خواهند تو را از راستي ات دور سازند
مي جنگي که حد و مرزش را تنها مي توان با ميزان اراده ات اندازه گرفت.
چون شجاعت ، ميوه صداقت است،
و حقيقت هميشه بهترين سلاحي است که با آن مي توان بر تمام سياهي ها پيروز شد و بهترين ميوه صداقت، بينايي است.
و اين بينايي حسي است که با آن تو هميشه مي تواني از ميان تمام حق ها و ناحق ها ، صادقانه ترين را انتخاب کني !
و اين زيبايي انکار ناپذير است که تو آگاهانه چنين مي کني و تمام درهاي عالم عشق را به روي خود باز مي کني،
چون براي عاشق بودن؛ اولين قدم صادق بودن است.
و شايسته مي شوي براي آنکه عاشق صادقانه ترين محبوبت باشي،
کسي که هميشه صدايش مي زني کسي که اگر در دريايي غرق شوي ؛ از تمام دنيايت فقط او را مي شناسي و او همان حسي است
که لحظه نجات به سراغت مي آيد و تو مي تواني آن لحظه شيرين را تا ابد براي خود تکرار کني
و اگر تو فراموشش نکني او هميشه تو را به ياد دارد.
او همان کسي است که صادقانه تاج خليفه بودن را بر سر تو نهاده است.
او همان کسي است که تمام بزرگي ات، قدرتت، نيروهايت و حتي صداقت چشمهايت را از او داري!
و از نفس اوست که نفس هاي تو اينقدر صادقانه خود را رها مي کنند
آري، روح تو شاهکار خلقت اوست؛ آنقدر عظيم که خودش به خودش آفرين مي گويد.
بر خود ببال اي انسان
بر خود ببال که روح تو مانند درختي است که ميوه هاي آن همه رازهاي جاودانگي اند.
و صداقت يکي از ميوه هاي روح توست،
اين ميوه را بچين و با چشيدن آن ، صداي فريادهاي شوق آميز روحت را بشنو که صادقانه به تو مي گويد:
آزادي ات ؛ چقدر آزادم کرد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:51 توسط پری
|
اینم یه شعر از سهراب سپهری :
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:14 توسط پری
|
فردا تولدمه و بچه ها همگي لطف داشتن و كلي من و خوشحال كردن و
البته خجالت دادن كه همون تبريك براي من يك دنيا ارزش داره !
وقتي مي بيني براي يك عده كه دوستشون داري چند برابر ارزش داري
ديدت نسبت به اطرافيانت رنگ قشنگتري ميگيره و صداقت رفتار و گفتارشون بهت ثابت مي شه
حتي مي توني تشخيص بدي كه كي واقعا" دوست داره و به يادته به نظرم اين مهمه !
با مشغله هاي روزانه كه همه به نوعي گرفتارن كي به يادته و كي به يادت نيست ؟
جاتون خالي چند روز پيش تو دانشگاه با بچه ها يه تولد كوچولو گرفتيم زمانش خيلي
كوتاه بود شايد به اندازه يه كيك خوردن اما خوش گذشت
چون بچه ها البته نه همشون ولي يه سريشون جمع بودند و من از ديدنشون بعد از مدت ها ذوق زده شدم !
براي همه ما تا الان پيش اومده كه توي مهموني هاي بزرگ و كوچيك
شركت كنيم اما بعضي روزها وبعضي خاطرات گوشه هاي ذهنت طوري هك ميشه كه اگه جشن تولد120 سالگيتو با شكوه تمام برات بگيرن
بازم دلت ميخواد برگردي به تولد 20 سالگيت
كه مثلا با فلاني و فلاني يادش به خيرچه روزهايي داشتيم !
خلاصه سرتون و درد نيارم اينار و گفتم كه اخرش بگم
اين يه تولد جسم يه تولد زميني
بياييم هميشه تو تولد شنا سناممون
يه تولد روحي و عرفاني بگيريم .
واسه ي نزديكي به اون كسي كه بهمون نزديك وما ازش دور شديم
شايد وقتي ديگر مجالي نباشد !!!

شاد زي مهر افزون
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:22 توسط پری
|
چراغي به دستام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي روم.
گهوارههاي ِ خستهگي
از کشاکش ِ رفتوآمدها
بازايستادهاند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بيقرار ِ ابر
نطفه ميبندد.
و درد ِ خاموشوار ِ تاک
هنگامي که غورهي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچ پيچ جوانه ميزند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي
نوميدوار
طلب ميکردهام
تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهاي
تو از آينهها و ابريشمها آمدهاي.
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصلهي ِ دو مرگ
در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي
نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است!
شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست
من برميخيزم!
چراغي در دست، چراغي در دلام.
زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.
آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:57 توسط پری
|
یه مطلب از یه سایت پیدا کردم به نظرم جالب اومد گفتم شما هم ببینید نظر یادتون نره !
شکست را چگونه تعريف مي کنند؟
گفتند : شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي
گفت : نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند : شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.
گفت : نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.
گفت : نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.
گفت : نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي
گفت : شکست يعني من هنوز کامل نيستم.
گفتند : شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.
گفت : نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.
گفتند : شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!
گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:29 توسط پری
|
تقديم به تو كه نديدمت اما ديوانه وار عاشقت هستم ميدانم كه دوستم داري و همواره روحت با من وعزيزانم كه عزيزان خودت نیز هستند همراه است
خوشحالم كه نيمي از نام تو را دارم وسيمايي از سيماي تو را
ولي اين را خود بهتر ميداني كه پري واقعي تو بودي !!!
انقدر اين زمين خاكي برايت كوچك شده بود كه
روح بزرگ تو را نميتوانست تحمل كندمي دانم كه
زمانه به تو وفا نكرد وبه من گفته اند كه
فرياد زنده باد ازادی تو ،گوش اهريمن را چنان كر كرده بود
كه طنين فرياد هاي ظالمانه خود را هم نمي شنيد
ديشب به خواب رفتم و تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي يافتم که دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم،
واي خداي من!
چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي !
پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند .
دلت انگار دنياي بکري است که قدمگاه هيچ رهگذري نبوده است،به خودم جرأت مي دهم ودر گوشه اي از آن بيتوته مي کنم .
آهنگِ دلنشين قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد .
خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني،
آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد
مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد
آه خدايِ من آنجا را ببين!
آسمانِ پر از ستاره را مي گويم بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم.
به سمت شمال نگاهت را بچرخان ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟
ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد
ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است .
دستم را بگير بي تو ديگر جائي را نخواهم ديد...
پري نميداني كه دل همه چقدر برايت تنگ شده است...
براي هميشه افتخار من شدي و افتخار هر كسي كه انسان بودن را به خود نسبت ميدهد
مي خواهم يك پري واقعي باشم يادم باشد اين بار كه به خوابم امدي راه و رسم پري بودن را از تو بياموزم .
پری جان هر گاه که نامت برده می شود چشمان مادرت حلقه میزند از اشک و درد
دردی کهنه
به خوابش بیا و به خواب من هم...
روحت شاد

زنده باد آدمیت، زنده باد آزادی، زنده باد عشق
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 2:5 توسط پری
|
آه مگذار
دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد
به فراموشيها بسپارد.
آه مگذار
كه مرغان سپيد دستت،
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه ميگويم ، آه ..
با تو اكنون چه فراموشيها ،
با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست
تو مپندار
كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند...
حمید مصدق
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:52 توسط پری
|
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پربسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 2:7 توسط پری
|
دلتنگي هاي ادمي را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را اسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه ي برفي به اشكي نريخته مي ماند
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من
مارگوت بيكل
به نام پروردگار هستـــــی افرین
سلام به همگی
دير زمانيست كه به فكر راه انداختن يه وبلاگم ولي وقت اجازه اين كار و به من نميداد شايدم به خاطره اين بود كه تو انتخاب موضوع شك داشتم.
در كل نوشتن سخته ببخشيد زيبا نوشتن سخته چرا كه زیبا نوشتن نیازمند ذهن زیبا داشتن است !
و البته قدرت بيان مهمتره
و اين كه چي بنويسي؟
سخت نه از اون نظر كه ميخواي بنويسي از اون جهت كه براي قشري تحصيل كرده چه حرفي براي گفتن داري ؟
كه مفید باشه حوصلش سر نره و بعد از خوندن مطلبت با خودش غرولند نكنه كه بازم حرف تكراري!!!
نمي دونم شما چقدر متفاوت بودن رو دوست دارين من كه خيلي دوست دارم !
دوستان قبول كنيد اين روزا حرف تازه زدن يه كم سخته چون موضوعات اصلی زندگی رنگ کهنگی به خودشون گرفتن و صد البته دردها كهنه تر!!! خب مادرد مشترك رو فرياد مي كنيم ولي تك تك و البته تو دلامون !
یه چیزم هست ما قرار نیست از درد حرفی بزنیم
می خوایم راه حل پیدا کنیم براي رهايي و به اوج رسیدن ! درهر حال سکوتم از رضایت نیست...
دوست دارم مهر سكوت و از لبام بردارم وزمزمه كنم : ادم ها ماهي را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه ...اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ،
ماهي ست و قلب وقتي در خدا غوطه خورد , قلب است .
هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد, تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟
و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود و وقتي قلب خلاصه مي شود
و آدم ، قانع .اين ماهي کوچک اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ بلورين , تنگ و سخت خواهد شد و
اين آب ته خواهد كشيد .
تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي و
كاش نقبي مي زدي از تنگ سينه به اقيانوس كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي...
و كاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي . كاش ...!
شاد زی مهر افزون
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 19:27 توسط پری
|