در آرزوي بازگشت و سر زدن آفتاب
.
.
.
به انتظار نشسته ام
.
.
.
به انتظار معجزه اي حركتي موجي ...
.
.
.
امواج را با طوفان خفه كنند !
.
.
.
وفرياد ها را به زنجير بكشند
.
.
.
با دل ها چه ميكنند؟
.
.
.
شب هجران را تحمل مي کنم
.
.
.
به اميد وصالي كه مردمان زجرش را كشيده اند
.
.
.
در اين وادي هر كس به فكر خويش است و بس
.
.
.
بيهوده نيست که قادر به نفس کشيدن نيستم،
.
.
.
سرگردانم...
.
.
.
در تمام جستجو هاي بي انتها به دنبال كسي گشته ام كه ناجيم باشد
.
.
.
من هم مينشينم پايم را روي پايم ميندازم و براي انها كه رفتند یا به زودي رفتني ميشوند
.
.
.
و عجب حیف بودند اشعاری چند مي سرايم
.
.
.
فکر کنم دینم را ادا کرده ام ... !!!
.
.
.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 13:11 توسط پری
|

نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالو ناي قصه سر در گم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه که فرياد تو رو کم دارن اين مردم
لا لا لا لا ديگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر سال هنوزم تيرو ترکش قلب و مي شناسه
هنوز شب زير سرب و چکمه مي ناله نخواب آروم گل بي خار و کينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه ؟
آخه بارون که نيس رگبار باروته سزاي عاشق هاي خوب اما اينه؟
نترس از گوله ي دشمن گل لادن که پوست شيره پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر دليل تا سپيده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم نا باور گل دلنازک خسته گل پر پر نگو باد ولايت پر پر ت کرده
دلاور قد کشيدن رو بگير از سر دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نمي ذاره
مث يار دلاور نشکن از دشمن ببين سر مي شکنه
تا وقتي سرداره نذاشتن همصدايي رو بلند باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم کتاباي سفيد ودوره مي کرديم
که فکر شبکلاهي از نمد باشيم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
نخوون با من نترس از گوله ي دشمن بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب
نگو تقواي ما تسليم و ايثاره نگو تقدير ما صد تا گره داره به پيغام کلاغاي سيا شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمي آره نخواب وقتي که همبقضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون بي هراس ازضرب شلاق هاي آويخته بر پيكر دشت
، ساقه پير زمان را ميجويم. و بي خود تر از ما ارباب،حلقه مفقود آفرينش سرمست
از اين رقص روزانه برلاشه پير شکارش، آواز جسارت سر ميدهد. تف ميشود هر روز،
بر سايه تقدير يک مشت، افکار پست خلط آور. ما بردگان اين قرن تبعيدي تابوت مان بر پشت،
تقديرمان دردست ميخوانيم با هم بر مزار آشفته دشت آواز سرزمين مادريمان را.
آواز جسارت پدرانمان را مي خوانيم با هم مرگ آزادي ماست...
شهیار قنبری
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 10:5 توسط پری
|
سکوت گاهی نشان از انفعال است و گاهی نشانه ای از مفهومی بس بزرگ. امروز این امر یعنی سکوت را بر هر عملی ترجیح می دهم . شاید کاری درست باشد تا در زمانی دیگر به سخن آیم. اما امروز این نشانه را می پسندم. در اتفاقاتی که می افتد یا باید موضعی گرفت یا سکوت کرد . هرچه باشد امروز آشفته بازار است تا فردا که چه خواهد شد...
فرید مدرسی(http://faridmod.blogfa.com )
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:22 توسط پری
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 12:25 توسط پری
|
سالها رو در روي رؤيا و رايانه زمزمه كردم
و كسي صداي مرا نشنيد!
تنها چند سايه ي سر براه،
همسايه ي صداي من بودند!
گفتم: دوستي و دشمني را با يك دال ننويسيد!
گفتم: كتاب ِ تربيت ِ شگ و تربيت ِ كودك را
در يك قفسه نگذاريد!
گفتم: دهاتي حرف ِ بدي نيست!
گفتم : تمام اين سالها
صادق و سهراب برادر بودند
مي شود صداي پاي آب را،
اتز پس ِ پرچين ِ نيلوفر پوش بوف كور شنيد!
هرگز حرفهاي قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسايه ها كركس نيست!
كبوتر و كركس را در آسمان مي خواستم!
گفتم: قفسها را بشكنيد
و با نرده هاي نازكش قاب ِ عكس بسازيد!
و جواب ِ اين همه حرف،
سنگ و ريسه و دشنام بود!
ولي، اين خط! اين نشان!
يك روز دري به تخته مي خورد!
باد قاصدكي مي آورد،
كه عطر ِ آفتاب و آرزوهاي مرا مي دهد!
اين خط ! اين نشان!
يك روز همه دهاتي مي شويم،
سقفهاي سيمان و سنگ را رها مي كنيم
و كنار ِ سادگي چادر مي زنيم!
اين خط ّ اين نشانّ
يك روز دبستان بي تركه و ستاره بي هراس مي شودّ
كبوترها و كركس ها،
در لوله هاي خاليِ توپ تخم مي گذارند
و جهان از صداي ترقه خالي مي شود!
يك روز خورشيد پايين مي آيد،
گونه زمين را مي بوسد
و آسمان ِ آرزوهاي من،
آبي مي شود!
باور نمي كني؟
اين خط!
اين نشان! ?
يغما گلرويی
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:50 توسط پری
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 6:56 توسط پری
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 17:59 توسط پری
|