تبليغاتX
مهر سکوت   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13:22 توسط پری |

 

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصدو پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف     
 مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد. 

                                                                                                         باتشکراز دوست با تشکراز دوست خوبم غزل حسینی

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 13:37 توسط پری |

  

کودک همسايه مي خندد

خانه همسايه را باغي است مالامال رنگ و بوي

چهره ها رنگ گل و خوشخوي

مردمانش صبح با آواز مرغان و شميم نسترنها روي مي شويند

خانه همسايه را آوازها شاد است

در ميان خويش از پاکي و بهروزي سخن گويند

خانه همسايه آري سبز و آباد است

.

.

.

با پدر از شادکامي هاي آن همسايه مي گفتم

چشم پر اندوه او برقي زد و آرام

چون نياکانش خمار و رام

سر به سويي کرد و با انگشت

خانه همسايه ديگر نشانم داد

با تاني گفت:

"هيج مي بيني؟

کودکان خانه همسايه ديگر همه غمگين و محزونند

چهره ها زرد است و پژمرده

چشمها بي حالت و مرده

کورسويي از اميد و زندگاني نيست

ردپايي از صفا و مهرباني نيست

اسکلتها بيرق فقرند

گوشتي بر استخواني نيست

از فرا دستان خود بگذر

بر فرو دستان و بر بيچارگان بنگر

جز صداي شوم جغد نکبت و ادبار

جز خرابي و تل آوار

زآنطرف آيا نصيبي هست؟"

.

.

.

از سخن ماند و خمار آلود لب بر بست

بعد لختي باز لب بگشود:

"هان پسر جان! شکر نعمت را به جا آور

شکرها بايست در افعال و در انديشه داور!"

.

.

.

صبح روز بعد و صبح روزهاي بعد

باز مي ديدم

گوشهاي من به سوي خانه ی همسايه ی شاد است

باز مي ديدم که با حسرت

چشمهايم با شگفتي رو به سوي خانه ی همسايه ی خندان و آزاد است

وآن همه اندرز پر حکمت که مي فرمود!

ياوه و بيهوده و باد است!!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:56 توسط پری |

 

                         اگر اسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي  ؟

اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگ ها درد رابرايت به ارمغان مي اورند؟

 

اگردنيايت تغيري نمي کندوهيچ پاياني درنظرت وجودندارد؟

 

اگردر جست وجوي افتابي اما تنها شب را مي بيني؟

 

اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است؟

 

اگر از همه اينها وقتي زندگي تو را به پايين مي کشد خسته شده اي؟

 

 در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن

 

به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت!

 

هواي اطرافت و بوي خرمن علفهاي تازه را استشمام کن!

 

بچه هاي شاد در پارک بيگناهي بازي انها را ببين!

 

تصور کن همراه پروانه اي در هوا معلقي !

 

هنگامي که ميان درختان به اين سو و ان سو مي پرد!

 

زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد ار!

 

به طعم تکه شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت اب مي شود!

 

يا نغمه پرندگان صبحگاهي هنگامي که با اوازشان به هر صبح سلام مي کنند!

 

به ياد ار سخنان زيبايي که در اغوش مادرت گفتي!

 

نرمي نوازشش را احساس کن هنگامي که به ارامي بر صورتت بوسه مي زند

 

خوبي هاي درونت را جستجو کن  ! ابرها را از اسمان زتدگيت دور کن!

 

به زير پايت نگاه نکن!سرت را بالا بگير.

 

فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است  ؟به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي.

 

فردا را فراموش کن  ! انگاه مي تواني زندگي را شروع کني.

 

بنابر اين روزگاري را که در ان زندگي ميکني با هدايايي که مي تواني ببخشي متبرک ساز

 

به جريان زندگي بي اعتنايي مکن بلکه به ارامي با ان همراه شو.

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:42 توسط پری |

 

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي ست

اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فرياد کن.
 

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده‌گان اين سال
عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.
 

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دريا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌های تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

                                                                                      شاملو

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22:41 توسط پری |

روز 5 اسفند روز عشق ايرانيان است. اين جشن با نام سپندار مذگان با قدمت 20 قرن قبل از ميلاد مسيح سالهاست که به فراموشي سپرده شده و جاي خود را به ولنتاين داده. اکنون وظيفه ماست که اين آيين کهن را زنده کنيم. زنده باد ايراني و زنده باد ايران کشور آيين مهرورزي

گذری برجشن اسفندگان   :                                       اسفند يا اسپندار مذ در اوستا به صورت سپنته ارمئي تي امده است اين واژه معنی فروتنی و بردباری دارد .سپنته ارمئی تی نام یکی از امشاسپندان و نام پنجمین روز است در ماه سی روزه زرتشتیان است. امشاسپند سپندار مذ در نقش مادی خود نگهبان زمین است و از انجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای ارج نهادن به زنان نیکوکار برگزارمیشود . درگذشته و در برخی از نقاط سرزمین ایران در این روز بانوان لباسهای نو میپوشیدند . زن هایی که مهربان پاکدامن پرهیز گار و پارسا بودند و فرزندان نیک را به جامعه تحویل میدادند مورد تشویق قرار میگرفتند .در روز جشن اسفندگان زن ها از مردان خود پیشکش هایی دریافت مینمودند انها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی خانوادگی معاف میشدند و مردان و پسران کارهای مربوط به زنان در خانه را در روز جشن اسفندگان انجام میدادند .اکنون نیز زرتشتیان جشن اسفندگان را به نام زنان نیکوکار و پاکدامن گرامی میدارند .در برخی از شهرها و روستاها این روز را به نام روز زن و روز مادر زرتشتی جشن میگیرند . زرتشتیان در تالار ادریان حضور می یابند و نقش بانوان در فرهنگ زرتشتی توسط سخنران ها بیان میشود .سرودهایی برای ارج نهادن به بانوان نیکوکار خوانده میشود وجشن اسفندگان با شکوه ویژه ای بر پا میشود   . 

مي ستاييم اين زمين را، مي ستاييم آن آسمان را، مي ستاييم روان هاي جانوران سودمند را، مي ستاييم روان هاي مردان پيرو راستي را، مي ستاييم روان هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده اند، مي كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين يشت، بند 153 و 154).

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:4 توسط پری |

 
2