تبليغاتX
مهر سکوت   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

 

                                                   بدان ...

که شرح مشکل من نيز هيچ آسان نيست

دلم زمان درازي

پرنده باز خبيري بود

و فوج فوج اميدش

پرندگان مطيعي که از پس جولان

در آسمان طلائي به لانه هاي درختان

به آشنائي يک پشت بام امن و امان

و دنج رام و رها در سکوت سرخ غروب

و خواب ، خواب خرامان ، پناه مي بردند

و روز بعد ، جهان بود

که جادوانه فلک را درود سر مي داد

و رقص بال به معراج کهکشان مي برد،

پيامهاي زمين را

در اوج ناب ، در آن لاجورد بي پايان

به هر معلق راحت که کفتري مي زد

سواد شهر، از آن زير، مضطرب مي شد

و بعد

سکوت بود و سکون

و رنگهاي درخشان که خواب مي ديدند

نظام هندسي چشمهاي مردم را

که مرغهاي هوا را نظاره مي کردند

و با تبسم و با دست

به بالهاي شتابان اشاره مي کردند

و از دوار پري هاي بال و پر در نور

و برج هاي عاطفه در زهره هاي تابان بود

و عيش بود که با عشق هم عنان مي تاخت

بدان دلم زمان درازي

پرنده باز خبيري بود

ولي ببين چه بر سرم آمد!!!...؟

وزيد باد مهيبي

و بالهاي شکسته از آسمان باريد

به روي شهر

و چشمهاي من از آن زمان هراسان است

و فکرهاي من از آن زمان پراکنده

و در اسارت اضداد مي گذارم سر

به روي بالش ترديد

و هيچگاه نمي خوابم

دقيقه هاي حياتم شبيه اوراقي است

که جن و بختک و کابوس مي روند در آن

افق براي من اينجا حسار مسدودي است

و صورت فلکي چلچراغ خاموشي است

و بر همين ظلمات است ، روز و شب ، شب و روز

دو چشم من شده حيران

و نعره اي که از اعماق مي کشم اين است

کجاست آب ، کجاست؟

کجاست ماه ؟

پري ... فرشته... پرنده

و آسمان و زمين

کجاست ؟

ببين چه بر سرم آمد؟

مدام ميپرسم ؛

کجاست اين ؟

و آن کجاست ؟

و صورت فلکي از چه رو پريشان شد؟

من از ترحم بر خويش بيزارم

اگرچه حافظه ام را

و عشق را

فروختند به دينار مردم نادان

اگرچه

خيال رخنه در اين خانه پخته بيگانه

که تا خبر ببرد خصم تشنه بر خون را

که در تخيل ديوانه ام چه مي گذرد

اگر چه عصاي معجزه ام را شکسته مي خواهند

و مشتري شده اند، به گل گرفتن خورشيد اعتقاداتم

ولي

کدام شعبده با معجزه برابر است

که اين يکي بشود ؟

من از ترحم بر خويش بيزارم

و با وجود همين چهره هاي آشفته

من آن سپيدي خاکسترم

که ته نشين شده ام

و مانده ام

وقتی چشمهايم را ، به چشمهايت مي دوزم

مي گويم بايد دست نيافتني باشي براي هميشه

دنياي بكرت را با احدی قسمت نكن !

و دل شكستگيم را اميد مي خوانم

به اين گمان که در آن زير ، زير خاکستر

اجاق مختصري هست و صبر بايد کرد

و نيز بايد از امروز

به انتظار نفسهاي صبح فردا بود

.

.

.

به اين اميد و خيال است

که ته نشين شده ام و مانده ام

.

.

.

اما روحم به مانند اينه اي زنگار گرفته مي ماند

 كه در كف اقيانوسي ازابهام

غرق خويش است

تا روزي كشتي لنگر بيندازد

و نجاتم دهد از اين سكوت وسكون...

و تحول شگرفي كه هميشه از ان فرار مي كنم

روزي بر سرم خواهد امد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:48 توسط پری |

 
2