تبليغاتX
مهر سکوت   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

 

براي مدت كوتاهی در بي خبري سير ميكنم ...!

.

.

.

وحس ماهي بودن به نظرم حس خوبيه !

مثل وقتي كه خوابي , داري شنا مي كني و از دور لبخند مي زني

.

.

.

براي چند لحظه كوتاه مخلوقی رو درك نميكنم ,

مهلت مي خوام به اندازه ...؟

یک هزارم ثانيه!!!

فقط پيرامونم من رو درك كنه , هارمونی كه با تمام وجود همیشه فهميدمش !

.

.

.

داشتم مي گفتم ...چي مي گفتم ...؟

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:30 توسط پری |

 

فروغ اولين زني است كه زن را مي سرايد.

فروغ در پي ‌‏شكل دادن به معناست .

فروغ اولين زن شاعري است كه در اشعارش به وضوح دغدغه‌‏هاي يك زن را بيان مي‌‏كند.

شعر فروغ مختص به خود اوست.

شعر فروغ منتج از نوع زندگي اوست و شعرش در كنار زندگي‌‏اش معنا مي‌‏يابد.

او شاعر صادقي بود كه هيچ گاه شعرش را فداي فرماليسم و مفهوم نكرد.

او به گونه خاص خود در زندگي جنگيد؛ ملامت كشيد و به گونه خود شعر گفت :

 

وچهره شگفت

از انسوي دريچه به من گفت

(حق با كسي است كه مي بيند)

من مثل حس گمشدگي وحشت اورم

اما اي خداي من ايا

چگونه ميشود از من ترسيد؟

.

.

.

  

                  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 3:42 توسط پری |

 

 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان

مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است، هرقدر كه

مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

  

بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:31 توسط پری |

 
2