به راستي كه چهقدر خودم نيستم.
اين چيزي نبود كه ميخواستم.
احساس من ميان گيجي دفترهايم ترك خورده است و
تازه باور كردهام كه چهقدر مبتذل و پيش پا افتاده است.
مثل حسي كه فقط يك احساس گذراي كدر باشد، نه شور عميق دردي روشن.
مثل يك ترس !
نه گمان نميكردم اين همه كودك باشم و با تو يك دفعه بزرگ شوم پا بگيرم.
آري انسان كلمه به كلمه كه نه، حرف به حرف دچار ميشود.
رگهاي آبي خيالش هي ميپرد.
فكرش تا هفت خانه آن طرفتر ميرود و تازه ميفهمد:
چه جهان وسيعي است
اين دنيايي كه تا ديروز فقط در من خلاصه ميشد.
فقط دردهاي من، روياهاي خاموش من، عشق من و...
بعد آرام آرام وسعت مي گيري.
هفت خانه، هفت كشور، هفت جهان و هفتاد من كاغذ
و باز هم كم مي آوري اما تمام نميشوي.
گوييا به دنبال گرهگشايي از هفت بند پيكر آفرينشي.
با تمام گلهگزاريهاي كوچكت از اين جهان بزرگ و يا توقعهاي بزرگت از اين جهان كوچك.
تازه مثل كودكي ميشوي كه نياز داري دستهايت را بگيرند و راهت ببرند.
آن وقت است كه حس ميكني تب داري. هذيان ميگويي و مخيلهي كوچكت گنجايش اين همه قلنبه را ندارد.
حق داري، از بس كه هولي!
ميگويم صبر داشته باش، تخته سفيد براي تمام حرفهايت جا دارد! چپ چپ نگاهم ميكني كه بگذار بگويم. كه تازه ياد گرفتهام بعد از سالها چرت و پرت نويسي مثل بزرگترها حرف بزنم. از نسيم و دريا و باران فراتر بروم و فقط دلم به اين ستارههاي كاغذي و آسمانهاي الكي خوش نباشد.
و من كناري ميايستم و از دور نوشتههايت را زيرزيركي ميخوانم.
... بالاخره بزرگ شدم.
آن قدر بزرگ كه بفهمم جنس حرفهايم بوي دردهاي كوچك گذشته را نميدهد.
.
.
.
كه اعلام كنم دردهاي من هم بزرگ شده است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 6:38 توسط پری
|