مرا سرشار از آرامش خود كن
.
مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن , بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني
بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و
در چشمان پر جاذبه ات گم شوم
بگذار نگاهت كنم
بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم
بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم...
آري به رويايي عميق...زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي
فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم
مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم
اما تو نمي تواني درك كني ...
فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ،
گهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و
دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه
من تو را فراموش كرده ام !!!
من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي
پاك و معصوم و بي ريا...
.
.
.
و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي