تبليغاتX
مهر سکوت   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را


http://sepandarmazgan.mihanblog.com/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:22 توسط پری



دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .

شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .

اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .

چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا

و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .


احمد شاملو
دفتر يكم از مجموعه اثار
صفحه 510


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:41 توسط پری |

 

خداوندا

.

.

.

امروز به تو توكل مي كنم.

.

.

مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم

.

مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم

 

مرا سرشار از آرامش خود كن

.

مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن , بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني

بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و

 در چشمان پر جاذبه ات گم شوم

بگذار نگاهت كنم

بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم

بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم...

آري به رويايي عميق...زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي

فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم

مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم

 اما تو نمي تواني درك كني ...

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ،

گهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و

 دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه

من تو را فراموش كرده ام !!!

من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي

پاك و معصوم و بي ريا...

.

.

.

و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:20 توسط پری |

 
2