تبليغاتX
مهر سکوت   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

  

طبيعت معبدي است که از ستون هاي زنده اش

گهگاه سخناني مبهم مي تراود؛

انسان در آن معبد ازخلال جنگل نمادها مي گذرد

که او را با نگاه هاي آشنا مي نگرند.

همچون طنين هاي طولاني که از دور

در وحدتي پيچيده و ژرف

به گستردگي شب و روشنايي در هم مي پيچند،

عطرها،رنگ ها و آواها بازگوي هم اند.

عطرهايي هست لطيف همچون تن کودکان،

ملايم مانند((اوبوا))،سبز مانند چمنزارها،

و عطرهاي ديگر،اغواگر،تند و قاهر،

با انبساط چيزهاي بي پايان

مانند عنبر و مشک و عسل بند و کندر

که نغمهء جذبه ء روح و حواس را سر مي دهند .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:12 توسط پری |

وقتي نمي توني فرياد بزني ناله نكن !!
خاموش باش قرن ها ناليدن به كجا انجاميد ؟؟
تو محكومي به زندگي كردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي
!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:47 توسط پری |

 

مي نويسم در تاريکي ..خطوط را نمي بينم..

شايد جوهر خودکارم تمام شده باشد..

شايد فقط ردي مي گذارم و مي روم...

ردي نيست..اثري نيست... جاي پايي هرگز...

يله بر نازکاي خيال شب ، عفت سپيد کاغذها را لکه ننگ مي زنم...

من امپراطوري خطوط را بر پا کرده ام... از خط ميخي... تا شکسته نستعليق..

نقطه ها را نمي بينم.. چه خوب...

از بي نهايت همين سه نقطه مي ترسم...

از نمي دانم ها و بايد بدانم ها...

بدانم چه بشود؟؟!!

آيه هاي تزوير... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام...

اين درد کهنه باز به قلبم چنگ مي زند...

باز مي ترسم و باز نفرين مي کنم...

آدميان ، گاهي ، رنج آدميانند...

با سرم چه کنم ؟؟؟

بند نافم پيچيده دور گردنم... مرا بيرون نکشيد.. دارم خفه مي شوم...

دکترهاي بي شعور!! قتل من به گردن شماست...

ضربه هاي متوالي بر پشتم...

نه من کوتاه نمي آيم...

مي خواهم مرده بمانم...

آه... گريه ام را در آورديد...

نور اين اتاق ، چشمانم را مي زند...

من از تاريکي مي آيم...

من از مجاورت سايه ها مي آيم، و هرگز نخواهم پرسيد کجاست آفتاب؟!

بند نافم را بريديد... ممنون!!!! آ زاد شدم !!!

 

نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!!

 

اين نهايت بي رحمي ست...

هزار بند... هزار هزاران بند ديگر دارد  روحم  را مي بندد...

اگر پاي روح من کفش نخواهد بايد چه کند ؟؟؟؟

آنهم کفش بند دار ...

با گره کور...

رهايم کنيد.......

  

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 16:23 توسط پری |

 

فروغ اولين زني است كه زن را مي سرايد.

فروغ در پي ‌‏شكل دادن به معناست .

فروغ اولين زن شاعري است كه در اشعارش به وضوح دغدغه‌‏هاي يك زن را بيان مي‌‏كند.

شعر فروغ مختص به خود اوست.

شعر فروغ منتج از نوع زندگي اوست و شعرش در كنار زندگي‌‏اش معنا مي‌‏يابد.

او شاعر صادقي بود كه هيچ گاه شعرش را فداي فرماليسم و مفهوم نكرد.

او به گونه خاص خود در زندگي جنگيد؛ ملامت كشيد و به گونه خود شعر گفت :

 

وچهره شگفت

از انسوي دريچه به من گفت

(حق با كسي است كه مي بيند)

من مثل حس گمشدگي وحشت اورم

اما اي خداي من ايا

چگونه ميشود از من ترسيد؟

.

.

.

  

                  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 3:42 توسط پری |

 

 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان

مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است، هرقدر كه

مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

  

بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:31 توسط پری |

 

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصدو پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف     
 مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد. 

                                                                                                         باتشکراز دوست با تشکراز دوست خوبم غزل حسینی

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 13:37 توسط پری |

 

                         اگر اسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي  ؟

اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگ ها درد رابرايت به ارمغان مي اورند؟

 

اگردنيايت تغيري نمي کندوهيچ پاياني درنظرت وجودندارد؟

 

اگردر جست وجوي افتابي اما تنها شب را مي بيني؟

 

اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است؟

 

اگر از همه اينها وقتي زندگي تو را به پايين مي کشد خسته شده اي؟

 

 در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن

 

به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت!

 

هواي اطرافت و بوي خرمن علفهاي تازه را استشمام کن!

 

بچه هاي شاد در پارک بيگناهي بازي انها را ببين!

 

تصور کن همراه پروانه اي در هوا معلقي !

 

هنگامي که ميان درختان به اين سو و ان سو مي پرد!

 

زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد ار!

 

به طعم تکه شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت اب مي شود!

 

يا نغمه پرندگان صبحگاهي هنگامي که با اوازشان به هر صبح سلام مي کنند!

 

به ياد ار سخنان زيبايي که در اغوش مادرت گفتي!

 

نرمي نوازشش را احساس کن هنگامي که به ارامي بر صورتت بوسه مي زند

 

خوبي هاي درونت را جستجو کن  ! ابرها را از اسمان زتدگيت دور کن!

 

به زير پايت نگاه نکن!سرت را بالا بگير.

 

فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است  ؟به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي.

 

فردا را فراموش کن  ! انگاه مي تواني زندگي را شروع کني.

 

بنابر اين روزگاري را که در ان زندگي ميکني با هدايايي که مي تواني ببخشي متبرک ساز

 

به جريان زندگي بي اعتنايي مکن بلکه به ارامي با ان همراه شو.

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:42 توسط پری |

روز 5 اسفند روز عشق ايرانيان است. اين جشن با نام سپندار مذگان با قدمت 20 قرن قبل از ميلاد مسيح سالهاست که به فراموشي سپرده شده و جاي خود را به ولنتاين داده. اکنون وظيفه ماست که اين آيين کهن را زنده کنيم. زنده باد ايراني و زنده باد ايران کشور آيين مهرورزي

گذری برجشن اسفندگان   :                                       اسفند يا اسپندار مذ در اوستا به صورت سپنته ارمئي تي امده است اين واژه معنی فروتنی و بردباری دارد .سپنته ارمئی تی نام یکی از امشاسپندان و نام پنجمین روز است در ماه سی روزه زرتشتیان است. امشاسپند سپندار مذ در نقش مادی خود نگهبان زمین است و از انجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای ارج نهادن به زنان نیکوکار برگزارمیشود . درگذشته و در برخی از نقاط سرزمین ایران در این روز بانوان لباسهای نو میپوشیدند . زن هایی که مهربان پاکدامن پرهیز گار و پارسا بودند و فرزندان نیک را به جامعه تحویل میدادند مورد تشویق قرار میگرفتند .در روز جشن اسفندگان زن ها از مردان خود پیشکش هایی دریافت مینمودند انها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی خانوادگی معاف میشدند و مردان و پسران کارهای مربوط به زنان در خانه را در روز جشن اسفندگان انجام میدادند .اکنون نیز زرتشتیان جشن اسفندگان را به نام زنان نیکوکار و پاکدامن گرامی میدارند .در برخی از شهرها و روستاها این روز را به نام روز زن و روز مادر زرتشتی جشن میگیرند . زرتشتیان در تالار ادریان حضور می یابند و نقش بانوان در فرهنگ زرتشتی توسط سخنران ها بیان میشود .سرودهایی برای ارج نهادن به بانوان نیکوکار خوانده میشود وجشن اسفندگان با شکوه ویژه ای بر پا میشود   . 

مي ستاييم اين زمين را، مي ستاييم آن آسمان را، مي ستاييم روان هاي جانوران سودمند را، مي ستاييم روان هاي مردان پيرو راستي را، مي ستاييم روان هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده اند، مي كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين يشت، بند 153 و 154).

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:4 توسط پری |

چارلي چاپلين رو چقدر ميشناسيد و با افكارش اشنايي داريد ؟

مطلب جالبي , بخونيد نظر يادتون نره!

 

نامه  چارلی چاپلين  به  دخترش جرالدين:

جرالدين دخترم ،

 از تو دورم ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود. اما تو كجائي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر پرشكوه شانزه ليزه…

اين را ميدانم و چنان است كه گوئي در اين سكوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشكوه ، نقش آن دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است.

جرالدين ، در نقش ستاره باش ، بدرخش ، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهائي كه برايت فرستاده اند ترا فرصت هشياري داد.امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن. زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوائي ميلرزد و هنرنمائي ميكند. من خودم يكي از ايشان بودم. تو مرا درست نميشناسي. در آن شبهاي بسي دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم ، آن هم داستاني شنيدني است. داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين صحنه هاي لندن آواز ميخواند و صدقه ميگيرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام ، من درد نابساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر ، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد كه اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نميكند را نيز احساس كرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند نبايد حرفي زد. داستان من بكار نمي آيد، از تو حرف بزنم . بدنبال نام تو ، نام من است ، چاپلين.

جرالدين دخترم ،

 دنيائي كه تو در آن زندگي ميكني دنياي هنرپيشگي و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آئي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت ، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.

به وكيل خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت ، بايد يراي آن صورت حساب بفرستي . دخترم ، گاه وبيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه كن ، زنان بيوه و كودكان يتيم را بشناس و دست كم روزي يكبار بگو : « من هم از آنها هستم» . تو واقعاً يكي از آنها هستي و نه بيشتر…

هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را ميشكند. وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب ميشناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها پيش ، زيباتر ، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائي ميكنند. اما در آنجا از نور خيره كننده نور افكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نور افكن كوليها تنها نور ماه است. نگاه كن آيا بهتر از تو هنرنمائي نميكنند ؟ اعتراف كن دخترم

هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنرنمائي كند و اين را بدان كه هرگز در خانواده چارلي چاپلين كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن يا كولي هنرمند حومه پاريس را ناسزائي بگويد.

دخترم چكي سفيد برايت فرستاده ام كه هر چه دلت ميخواهد بگيري و خرج كني ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني با خود بگو سومين فرانك از آن من نيست. اين مال يك فقير گمنام باشد كه امشب به يك فرانك احتياج دارد. جستجو لازم نيست ، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه براي تو حرف ميزنم براي آن است كه از نيروي فريب و افسون اين فرزند شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازاني كه بر روي ريسماني بس نازك و لرزنده راه ميرفتند نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان ناستوار ، سقوط ميكنند.

جرالدين دخترم،

 پدرت با تو حرف ميزند. شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را بفريبد. آن شب است كه اين الماس همان ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي كه چهره زيباي يك اشراف زاده بي بند و بار ترا بفريبد، آن روز است كه بندباز ناشي خواهي بود زيرا بندبازان ناشي هميشه سقوط خواهند كرد. از اين رو دل به زر و زيور مبند. بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد.

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و براستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را ميداند. او براي تعريف عشق كه معني آن يكدلي است ، شايسته تر از من است.

دخترم . هيچكس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نميتوان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من ، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است.

جرالدين،

 براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگر ميگذارم و با اين آخرين پيام ، نامه را پايان مي بخشم.

« انسان باش پاكدل و يكدل، زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.»

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:39 توسط پری |

 

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .

                                     .

                                     .

                                     .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد

.

.

.

 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد

.

.

.

اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد

.

.

.

 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

 

                               

                                       

                                                                                  از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

                                                                                  از نويسندگان ناشناس

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 3:9 توسط پری |

سکوت گاهی نشان از انفعال است و گاهی نشانه ای از مفهومی بس بزرگ. امروز این امر یعنی سکوت را بر هر عملی ترجیح می دهم . شاید کاری درست باشد تا در زمانی دیگر به سخن آیم. اما امروز این نشانه را می پسندم. در اتفاقاتی که می افتد یا باید موضعی گرفت یا سکوت کرد . هرچه باشد امروز آشفته بازار است تا فردا که چه خواهد شد...

                       

                                                  فرید مدرسی(http://faridmod.blogfa.com )       

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:22 توسط پری |

يلــــــدا واژيي ست سرياني که به زبان تازي تولد و ميلاد و به زبان پارسي زايش است و اين آخرين شب پاييز ، و نخستين شب زمستان يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال مي باشد.

ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زردشت بزرگ ، داراي کيش ميترايي بوده اند و

مهر يا ميترا را خداي خورشيد و آفريدگار گيتي و هستي ميدانستند .

و به گمان برخي پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادي مي دانند و در شاهنامه فردوسي خرد ورز نيز همين روايت آمده است :

کـــــه ما را زين بهي ننگ نيست

بـــــه گيتي به از دين هوشنگ نيست

همــــه راه دادست و آيين مهر

نظــــر کردن اندر شمار سپهر

به همين دليل اين شب که از ديدگاه ستاره شناسان مبارک نيست ، نزد ايرانيان گرامي ست و براي دوري از نامبارکي آن را جشن و سرور همراه ميکنند وباز ميدانيم که ايرانيان شب و تاريکي را نماد اهريمن و روز و روشنايي را نشان اهورامزدا ميدانستند وپارسيان امروز نيز بر همان باورند و همه کارها براي پيروزي اهورامزدا بر اهريمن انجام مي گرفته است .

چــــــون پس از شب يلدا روزها کم کم بلند و شبها کوتاه ميشوند ، آن را چيرگي روشنايي بر تاريکي و تباهي و پيروزي اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آوردند.

چنين است که هنوز ايرانيها آن را به جشن و شادماني برگذار ميکنند.

 بدين ترتيب که خانواده ها و بستگان و دوستان به دور کرسي يا کنار بخاري گرد هم مي آيند و رسم بر اين است که براي شام خورش فسنجان مي پزند و با شيريني و ميوه هاي گوناگون به ويژه آجيلي به

نام مشکل گشا و ميوه هايي چون انگور، انار، ازگيل، خرمالو و نيز هندوانه و خربزه از يکديگر پذيرايي ميکنند .

در مــــــازندران و گيلان اگر اين هنگام برف باريده باشد مقداري برف را با شيره يي به نام کف که از پختن نيشکر براي ساختن شکر سرخ دروستاها فراهم ميسازند، ميخورند و باورشان اين است که با خوردن هندوانه و آميخته برف و شيره نيشکر، انسان در زمستان دچار سرماخوردگي نخواهد شد. در اين شب بزرگترها همراه با گفتگوها براي کوچکترهاداستان هاي شيريني ميگويند از سده هاي پيش، گرفتن فال با ديوان حافظ نيز به اين رسم افزوده شده است .

امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد. همان گونه که در بالا اشاره رفت، واژه يلدا به زبان پارسي به معناي زايش است که به آنچه در تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است که در دنياي آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسي برابر کردند و در سده چهارم ميلادي آن را هنگام زايش عيساي مسيح قرار دادند.

برخي به اين باورند که واژه يلدا نام يکي از چاکران حضرت عيسي بوده است. چنانکه سنايي گفته  :

بـه صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي

که از يک چاکري عيسي چنان معروف شد يلد

که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخي ندارد، ولي آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهاي رومي از راه آسياي کوچک «ترکيه امروز» در اروپا گسترش پيدا کرد و چند سده نيز آيين

رسمي امپراتوري روم بود و مهرابه هاي فراواني که پرستشگاه مهريان بود در اورپا ساخته شدتا آن که کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است در آغاز سده چهارم ميلادي به طرافدارن آيين مهري را شکست و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و براي جلوگيري از برگذاري جشن آيين مهري به اين بهانه که چون مسيحيان، عيسي را مظهر نور ميدانند

شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح برابر شده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند. کليساي روم نيز به طور رسمي بيست و پنج دسامبر را براي برگذاري جشن ميلاد مسيح پذيرفتند، مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح براي خود قرار داد .

به هر روي با اين که طرافدارن آيين مهري «ميتراييسم» شکست خوردند ولي آيين مسيح نتوانست

از نفوذ ميتراييسم بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و استفاده از ناقوس

در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايي هست

و کلاه اسقف ها به نام ميترايي و همزمان ساختن جشن کريسمس با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد

از همه اينها که بگذريم، در ادب پارسي نيز نويسندگان و سرايندگان، بلندي زلف يار

و سياهي خال رخسار و درازي دوري هاي دلدار را به شب يلدا مانند کرده و ميکنند که دو سه نمونه را ياد آور ميشوم .

 

چون حلقه ربايند به نيزه توبه نيزه

خال رخ رنگي بربايي شب يلدا

از : عنصري

 

روز رويش چون بر انداخت نقاب ااز سر زلف

گويي از روز قيامت شب يلدا برخاست

از : سعدي

 

هست چون صبح آشکارا، کاين صبح چند را

بيم صبح رستخيز ست از شب يلداي من

از : خاقاني

  

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:58 توسط پری |

یه مطلب از یه سایت پیدا کردم به نظرم جالب اومد گفتم شما هم ببینید نظر یادتون نره !

شکست را چگونه تعريف مي کنند؟

 

 

گفتند : شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي

گفت : نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

 

گفتند : شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.

گفت : نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

 

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.

گفت : نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

 

گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.

گفت : نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

 

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي

گفت : شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

 

گفتند : شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.

گفت : نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

 

گفتند : شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!

گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:29 توسط پری |

 
2