تبليغاتX
مهر سکوت   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

 

دلتنگي هاي پر سر و صدا را فقط خدايي بخواند که کوچکي و وسعت دنيايم نمي خنداندش اين خدايي که قرار است بخواند هر چه کرد ادم نشدم ولي من به ادم شدن ايمان دارم !!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:45 توسط پری |

 

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير .

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کني !!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:31 توسط پری |

 

تو از جنس من نیستی عزیزم
.
.
.
واسه همین میگم 
جنست خرابه
!!!

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 14:16 توسط پری |

 

 براي ارزوهايي كه مي ميرند سكوتي مي كنم سنگين تر از فرياد !

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:4 توسط پری |

 

خداوندا

.

.

.

امروز به تو توكل مي كنم.

.

.

مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم

.

مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم

 

مرا سرشار از آرامش خود كن

.

مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن , بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني

بگذار بازوانم را به دور گردنت حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و

 در چشمان پر جاذبه ات گم شوم

بگذار نگاهت كنم

بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم

بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم...

آري به رويايي عميق...زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي

فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم

مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم

 اما تو نمي تواني درك كني ...

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ،

گهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و

 دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه

من تو را فراموش كرده ام !!!

من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي

پاك و معصوم و بي ريا...

.

.

.

و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:20 توسط پری |

 

به راستي كه چه‌قدر خودم نيستم.

اين چيزي نبود كه مي‌خواستم.

احساس من ميان گيجي دفترهايم ترك خورده است و

تازه باور كرده‌ام كه چه‌قدر مبتذل و پيش پا افتاده است.

مثل حسي كه فقط يك احساس گذراي كدر باشد، نه شور عميق دردي روشن.

مثل يك ترس !

نه گمان نمي‌كردم اين همه كودك باشم و با تو يك دفعه بزرگ شوم پا بگيرم.

آري انسان كلمه به كلمه كه نه، حرف به حرف دچار مي‌شود.

رگ‌هاي آبي خيالش هي مي‌پرد.

فكرش تا هفت خانه آن طرف‌تر مي‌رود و تازه مي‌فهمد:

چه جهان وسيعي است

اين دنيايي كه تا ديروز فقط در من خلاصه مي‌شد.

فقط دردهاي من، روياهاي خاموش من، عشق من و...

بعد آرام آرام وسعت مي‌ گيري.

هفت خانه، هفت كشور، هفت جهان و هفتاد من كاغذ

و باز هم كم مي آوري اما تمام نمي‌شوي.

گوييا به دنبال گره‌گشايي از هفت بند پيكر آفرينشي.

با تمام گله‌گزاري‌هاي كوچكت از اين جهان بزرگ و يا توقع‌هاي بزرگت از اين جهان كوچك.

تازه مثل كودكي مي‌شوي كه نياز داري دست‌هايت را بگيرند و راهت ببرند.

آن وقت است كه حس مي‌كني تب داري. هذيان مي‌گويي و مخيله‌ي كوچكت گنجايش اين همه قلنبه را ندارد.

حق داري، از بس كه هولي!

مي‌گويم صبر داشته باش، تخته سفيد براي تمام حرف‌هايت جا دارد! چپ چپ نگاهم مي‌كني كه بگذار بگويم. كه تازه ياد گرفته‌ام بعد از سال‌ها چرت و پرت نويسي مثل بزرگ‌ترها حرف بزنم. از نسيم و دريا و باران فراتر بروم و فقط دلم به اين ستاره‌هاي كاغذي و آسمان‌هاي الكي خوش نباشد.

و من كناري مي‌ايستم و از دور نوشته‌هايت را زيرزيركي مي‌خوانم.

... بالاخره بزرگ شدم.

آن قدر بزرگ كه بفهمم جنس حرف‌هايم بوي دردهاي كوچك گذشته را نمي‌دهد.

.

.

.

كه اعلام كنم دردهاي من هم بزرگ شده است.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 6:38 توسط پری |

 

براي مدت كوتاهی در بي خبري سير ميكنم ...!

.

.

.

وحس ماهي بودن به نظرم حس خوبيه !

مثل وقتي كه خوابي , داري شنا مي كني و از دور لبخند مي زني

.

.

.

براي چند لحظه كوتاه مخلوقی رو درك نميكنم ,

مهلت مي خوام به اندازه ...؟

یک هزارم ثانيه!!!

فقط پيرامونم من رو درك كنه , هارمونی كه با تمام وجود همیشه فهميدمش !

.

.

.

داشتم مي گفتم ...چي مي گفتم ...؟

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:30 توسط پری |

 

                                                   بدان ...

که شرح مشکل من نيز هيچ آسان نيست

دلم زمان درازي

پرنده باز خبيري بود

و فوج فوج اميدش

پرندگان مطيعي که از پس جولان

در آسمان طلائي به لانه هاي درختان

به آشنائي يک پشت بام امن و امان

و دنج رام و رها در سکوت سرخ غروب

و خواب ، خواب خرامان ، پناه مي بردند

و روز بعد ، جهان بود

که جادوانه فلک را درود سر مي داد

و رقص بال به معراج کهکشان مي برد،

پيامهاي زمين را

در اوج ناب ، در آن لاجورد بي پايان

به هر معلق راحت که کفتري مي زد

سواد شهر، از آن زير، مضطرب مي شد

و بعد

سکوت بود و سکون

و رنگهاي درخشان که خواب مي ديدند

نظام هندسي چشمهاي مردم را

که مرغهاي هوا را نظاره مي کردند

و با تبسم و با دست

به بالهاي شتابان اشاره مي کردند

و از دوار پري هاي بال و پر در نور

و برج هاي عاطفه در زهره هاي تابان بود

و عيش بود که با عشق هم عنان مي تاخت

بدان دلم زمان درازي

پرنده باز خبيري بود

ولي ببين چه بر سرم آمد!!!...؟

وزيد باد مهيبي

و بالهاي شکسته از آسمان باريد

به روي شهر

و چشمهاي من از آن زمان هراسان است

و فکرهاي من از آن زمان پراکنده

و در اسارت اضداد مي گذارم سر

به روي بالش ترديد

و هيچگاه نمي خوابم

دقيقه هاي حياتم شبيه اوراقي است

که جن و بختک و کابوس مي روند در آن

افق براي من اينجا حسار مسدودي است

و صورت فلکي چلچراغ خاموشي است

و بر همين ظلمات است ، روز و شب ، شب و روز

دو چشم من شده حيران

و نعره اي که از اعماق مي کشم اين است

کجاست آب ، کجاست؟

کجاست ماه ؟

پري ... فرشته... پرنده

و آسمان و زمين

کجاست ؟

ببين چه بر سرم آمد؟

مدام ميپرسم ؛

کجاست اين ؟

و آن کجاست ؟

و صورت فلکي از چه رو پريشان شد؟

من از ترحم بر خويش بيزارم

اگرچه حافظه ام را

و عشق را

فروختند به دينار مردم نادان

اگرچه

خيال رخنه در اين خانه پخته بيگانه

که تا خبر ببرد خصم تشنه بر خون را

که در تخيل ديوانه ام چه مي گذرد

اگر چه عصاي معجزه ام را شکسته مي خواهند

و مشتري شده اند، به گل گرفتن خورشيد اعتقاداتم

ولي

کدام شعبده با معجزه برابر است

که اين يکي بشود ؟

من از ترحم بر خويش بيزارم

و با وجود همين چهره هاي آشفته

من آن سپيدي خاکسترم

که ته نشين شده ام

و مانده ام

وقتی چشمهايم را ، به چشمهايت مي دوزم

مي گويم بايد دست نيافتني باشي براي هميشه

دنياي بكرت را با احدی قسمت نكن !

و دل شكستگيم را اميد مي خوانم

به اين گمان که در آن زير ، زير خاکستر

اجاق مختصري هست و صبر بايد کرد

و نيز بايد از امروز

به انتظار نفسهاي صبح فردا بود

.

.

.

به اين اميد و خيال است

که ته نشين شده ام و مانده ام

.

.

.

اما روحم به مانند اينه اي زنگار گرفته مي ماند

 كه در كف اقيانوسي ازابهام

غرق خويش است

تا روزي كشتي لنگر بيندازد

و نجاتم دهد از اين سكوت وسكون...

و تحول شگرفي كه هميشه از ان فرار مي كنم

روزي بر سرم خواهد امد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:48 توسط پری |

 

در آرزوي بازگشت و سر زدن آفتاب

                                       .                                       

.

.

به انتظار نشسته ام

.

.

.

به انتظار معجزه اي  حركتي  موجي ...

.

.

.

امواج را با طوفان خفه كنند !

.

.

.

وفرياد ها را به زنجير بكشند

.

.

.

با دل ها چه ميكنند؟

.

.

.

شب هجران را تحمل مي کنم

.

.

.

به اميد وصالي كه مردمان زجرش را كشيده اند

.

.

.

در اين وادي هر كس به فكر خويش است و بس

.

.

.

بيهوده نيست که قادر به نفس کشيدن نيستم،

.

.

.

سرگردانم...

.

.

.

در تمام جستجو هاي بي انتها به دنبال كسي گشته ام كه ناجيم  باشد

.

.

.

من هم مينشينم پايم را روي پايم ميندازم و براي انها كه رفتند یا به زودي رفتني ميشوند

.

.

.

و عجب حیف بودند اشعاری چند مي سرايم

.

.

.

فکر کنم دینم را ادا کرده ام ... !!!

.

.

.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 13:11 توسط پری |

روزهاي افتابي و باراني از پي هم ميگذرد وپيوسته در هراسم  كه فردا چه خواهد شد
انگار از خودم بي خبرم كه امروز اينده ي ديروز بودو زحمتي متقبل نشدم جز نگران بودن
درد هاي بشريت تما مي ندارد حتی اگر تصمیم بگیرد به خودش کمک کند
همراهی مطمئن برای ادامه راه نمی بیند این است که درمرداب ذهن خود پیوسته دست و پا میزند
وجالب این جاست که ازبه ثمر نرسیدن فعالیتش متعجب میشود !
به همین خاطر است که به خود اعتماد ندارد و از همه بد تر به خدای خود !
به نظر من بیشتر ادم ها فقط زبانشان ذکر خدا میگوید ان هم از ترس اینکه مبادا سنگ شوند
جالب است به ما اموخته اند از افریدگار خود بترس وهنگامی که میخواهند الگویی را مثال بزنند
خدا ترس بودن را مهمترین و زیبا ترین صفت او بیان میکنند تا به حال به این فکر کرده اید ؟
من در تنهایی به این نتیجه رسیدم که چطور کسی را همزمان دوست داشته باشم واز او نیز واهمه داشته باشم
یا شایدم از ترس دوستش داشته باشم !
به نظرم خیلی مضحک است وخیلی تاسف بار...
من و شمایی که به قول خودمان بزرگ شدیم وقدرت تشخیص داریم دائما در این مسائل با خود درگیریم
طفلک ان کودک نوپا که به هر کس میرسد بر طبق مصالحش برای اومسالة میگوید .
به قول اوشوعشق را نمی توان به یک وظیفه تبدیل کرد
عشق تحمیلی نیست
اگر عشق را به یک وظیفه تبدیل کنی
سطحی و مصنوعی میشود
عشق مصنوعی حتی از پوست ادم هم نمیتواند عبور کند
چه برسد به انکه تا ژرفای دل ادم نفوذ کند
پدر به فرزندش می گوید مرا دوست داشته باش زیرا که من پدر تو هستم
او برای فرزندش دلیل می اورد تا فرزند او را دوست داشته باشد
گویی که عشق به دلیل محتاج است!!!
این هم از اوشو که بیش از نیمی از مردم دنیا به اصطلاح قبولش دارند و
 فقط ادای ادم های کتب خوان را در می اورند اما در انتهای عمل تک تکشان میرسیم به همان جریان مصلحة و مسالة . 
سخن کوتاه میکنم و میرسانم به ان جایی که میخواستم از صداقت بگویم :
از صداقتي که بدون آن عشق هم بي معناست
وچيزي است مثل يک پنجره که فقط و فقط رو به روشنايي بازمی شود ؛
طلوعي است که هيچگاه غروبش را نخواهي ديد و اين دليلي بزرگ براي بزرگي توست.
تو زلالي، و حتي اگر بخواهي تمام راستي هايت را هم پنهان کني ؛ چشمان تو هميشه حقيقت را فرياد مي زنند .
و با اين همه تو مختار شده اي که دل و زبانت را به هر آنچه که مي خواهي آکنده کني ،
پس اين تو هستي که هميشه رقم زننده اي.
فراموش نکن که هميشه هستند کساني که
به اين ارزشهاي وجودي تو رشک ببرند و صداقت تو در برابرشان، قدرتت را چندين برابر مي کند؛
چون ايمان دارند که تو با اين همه توانايي، قدرت داري که هرآنچه که مي خواهي براي خود رقم بزني،
اما باز هم تو راستي را پيشه مي کني و صداقت را هم در دلت ، هم در زبانت و هم در چشمانت مي توان نظاره کرد.
آنقدر شجاعانه با تمام چيزهايي که مي خواهند تو را از راستي ات دور سازند
مي جنگي که حد و مرزش را تنها مي توان با ميزان اراده ات اندازه گرفت.
چون شجاعت ، ميوه صداقت است،
و حقيقت هميشه بهترين سلاحي است که با آن مي توان بر تمام سياهي ها پيروز شد و بهترين ميوه صداقت، بينايي است.
و اين بينايي حسي است که با آن تو هميشه مي تواني از ميان تمام حق ها و ناحق ها ، صادقانه ترين را انتخاب کني !
و اين زيبايي انکار ناپذير است که تو آگاهانه چنين مي کني و تمام درهاي عالم عشق را به روي خود باز مي کني،
چون براي عاشق بودن؛ اولين قدم صادق بودن است.
و شايسته مي شوي براي آنکه عاشق صادقانه ترين محبوبت باشي،
کسي که هميشه صدايش مي زني کسي که اگر در دريايي غرق شوي ؛ از تمام دنيايت فقط او را مي شناسي و او همان    حسي است
که لحظه نجات به سراغت مي آيد و تو مي تواني آن لحظه شيرين را تا ابد براي خود تکرار کني
و اگر تو فراموشش نکني او هميشه تو را به ياد دارد.
او همان کسي است که صادقانه تاج خليفه بودن را بر سر تو نهاده است.
او همان کسي است که تمام بزرگي ات، قدرتت، نيروهايت و حتي صداقت چشمهايت را از او داري!
و از نفس اوست که نفس هاي تو اينقدر صادقانه خود را رها مي کنند
آري، روح تو شاهکار خلقت اوست؛ آنقدر عظيم که خودش به خودش آفرين مي گويد.
بر خود ببال اي انسان
بر خود ببال که روح تو مانند درختي است که ميوه هاي آن همه رازهاي جاودانگي اند.
و صداقت يکي از ميوه هاي روح توست،
اين ميوه را بچين و با چشيدن آن ، صداي فريادهاي شوق آميز روحت را بشنو که صادقانه به تو مي گويد:

آزادي ات ؛ چقدر آزادم کرد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:51 توسط پری |

فردا تولدمه و بچه ها همگي لطف داشتن و كلي من و خوشحال كردن و

البته خجالت دادن كه همون تبريك براي من يك دنيا ارزش داره !

وقتي مي بيني براي يك عده كه دوستشون داري چند برابر ارزش داري

ديدت نسبت به اطرافيانت رنگ قشنگتري ميگيره و صداقت رفتار و گفتارشون بهت ثابت مي شه

حتي مي توني تشخيص بدي كه كي واقعا" دوست داره و به يادته به نظرم اين مهمه !

با مشغله هاي روزانه كه همه به نوعي گرفتارن كي به يادته و كي به يادت نيست ؟

جاتون خالي چند روز پيش تو دانشگاه با بچه ها يه تولد كوچولو گرفتيم زمانش خيلي

كوتاه بود شايد به اندازه يه كيك خوردن اما خوش گذشت

چون بچه ها البته نه همشون ولي يه سريشون جمع بودند و من از ديدنشون بعد از مدت ها ذوق زده شدم !

 براي همه ما تا الان پيش اومده كه توي مهموني هاي بزرگ و كوچيك

شركت كنيم اما بعضي روزها وبعضي خاطرات گوشه هاي ذهنت طوري هك ميشه كه اگه جشن تولد120 سالگيتو با شكوه تمام برات بگيرن

بازم دلت ميخواد  برگردي به تولد 20 سالگيت

كه مثلا با فلاني و فلاني يادش به خيرچه روزهايي داشتيم !

خلاصه سرتون و درد نيارم اينار و گفتم كه اخرش بگم

اين يه تولد جسم يه تولد زميني

بياييم هميشه تو تولد شنا سناممون

يه تولد روحي و عرفاني بگيريم .

واسه ي نزديكي به اون كسي كه بهمون نزديك وما ازش دور شديم

شايد وقتي ديگر مجالي نباشد !!!

شاد زي مهر افزون 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:22 توسط پری |

تقديم به تو كه نديدمت اما ديوانه وار عاشقت هستم ميدانم كه دوستم داري و همواره روحت با من وعزيزانم كه عزيزان خودت نیز هستند همراه است

خوشحالم كه نيمي از نام تو را دارم وسيمايي از سيماي تو را

ولي اين را خود بهتر ميداني كه پري واقعي تو بودي !!!

انقدر اين زمين خاكي برايت كوچك شده بود كه

روح بزرگ تو را نميتوانست تحمل كندمي دانم كه

زمانه به تو وفا نكرد وبه من گفته اند كه

فرياد زنده باد ازادی تو ،گوش اهريمن را چنان كر كرده بود

كه طنين فرياد هاي ظالمانه خود را هم نمي شنيد

ديشب به خواب رفتم و تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي يافتم که دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق  چشمانت فرو رفتم،

واي خداي  من!

چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي !

پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند .

دلت انگار دنياي  بکري  است  که  قدمگاه  هيچ  رهگذري نبوده است،به خودم جرأت مي دهم ودر گوشه اي  از  آن  بيتوته  مي کنم .

آهنگِ  دلنشين  قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد .

خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي.

با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني،

آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد

مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد

آه خدايِ من آنجا را ببين!

آسمانِ پر از ستاره را مي گويم بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم.

به سمت شمال نگاهت را بچرخان ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟

ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد

ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است .

دستم را بگير بي تو ديگر جائي را نخواهم ديد...

پري نميداني كه دل همه چقدر برايت تنگ شده است...

براي هميشه افتخار من شدي و افتخار هر كسي كه انسان بودن را به خود نسبت ميدهد

مي خواهم يك پري واقعي باشم يادم باشد اين بار كه به خوابم امدي راه و رسم پري بودن را از تو بياموزم .

پری جان هر گاه که نامت برده می شود چشمان مادرت حلقه میزند از اشک و درد

دردی کهنه

به خوابش بیا و به خواب من هم...

روحت شاد

 

 

    زنده باد آدمیت، زنده باد آزادی، زنده باد عشق

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 2:5 توسط پری |

دلتنگي هاي ادمي را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را اسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه ي برفي به اشكي نريخته مي ماند
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من

مارگوت بيكل

به نام پروردگار هستـــــی افرین                      

سلام به  همگی 
دير زمانيست كه به فكر راه انداختن يه وبلاگم ولي وقت اجازه اين كار و به من نميداد شايدم به خاطره اين بود كه تو انتخاب موضوع  شك داشتم.
در كل نوشتن سخته ببخشيد زيبا نوشتن سخته چرا كه زیبا نوشتن نیازمند ذهن زیبا داشتن است !
و البته قدرت بيان مهمتره
و اين كه چي بنويسي؟
سخت نه از اون نظر كه ميخواي بنويسي از اون جهت كه براي قشري تحصيل كرده چه حرفي براي گفتن داري ؟
كه مفید باشه حوصلش سر نره و بعد از خوندن مطلبت با خودش غرولند نكنه كه  بازم حرف تكراري!!!
نمي دونم شما چقدر متفاوت بودن رو دوست دارين من كه خيلي دوست دارم !
دوستان قبول كنيد اين روزا حرف تازه زدن يه كم سخته چون موضوعات اصلی زندگی رنگ کهنگی به خودشون گرفتن و صد البته دردها كهنه تر!!! خب مادرد مشترك رو فرياد مي كنيم ولي تك تك و البته تو دلامون !
یه چیزم هست ما قرار نیست از درد حرفی بزنیم
می خوایم راه حل پیدا کنیم براي رهايي و به اوج رسیدن !  درهر حال سکوتم از رضایت نیست...  
دوست دارم مهر سكوت و از لبام بردارم وزمزمه كنم : ادم ها ماهي را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه ...اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ،
ماهي ست و قلب وقتي در خدا غوطه خورد , قلب است .
هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد, تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟
و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود و وقتي قلب خلاصه مي شود
و آدم ، قانع .اين ماهي کوچک اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ بلورين , تنگ و سخت خواهد شد و
اين آب ته خواهد كشيد .
تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي و
كاش نقبي مي زدي از تنگ سينه به اقيانوس كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي...
و كاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي . كاش ...!

             
 شاد زی مهر افزون   

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 19:27 توسط پری |

 
2