تبليغاتX
مهر سکوت - همسايه ها و من   پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

  

کودک همسايه مي خندد

خانه همسايه را باغي است مالامال رنگ و بوي

چهره ها رنگ گل و خوشخوي

مردمانش صبح با آواز مرغان و شميم نسترنها روي مي شويند

خانه همسايه را آوازها شاد است

در ميان خويش از پاکي و بهروزي سخن گويند

خانه همسايه آري سبز و آباد است

.

.

.

با پدر از شادکامي هاي آن همسايه مي گفتم

چشم پر اندوه او برقي زد و آرام

چون نياکانش خمار و رام

سر به سويي کرد و با انگشت

خانه همسايه ديگر نشانم داد

با تاني گفت:

"هيج مي بيني؟

کودکان خانه همسايه ديگر همه غمگين و محزونند

چهره ها زرد است و پژمرده

چشمها بي حالت و مرده

کورسويي از اميد و زندگاني نيست

ردپايي از صفا و مهرباني نيست

اسکلتها بيرق فقرند

گوشتي بر استخواني نيست

از فرا دستان خود بگذر

بر فرو دستان و بر بيچارگان بنگر

جز صداي شوم جغد نکبت و ادبار

جز خرابي و تل آوار

زآنطرف آيا نصيبي هست؟"

.

.

.

از سخن ماند و خمار آلود لب بر بست

بعد لختي باز لب بگشود:

"هان پسر جان! شکر نعمت را به جا آور

شکرها بايست در افعال و در انديشه داور!"

.

.

.

صبح روز بعد و صبح روزهاي بعد

باز مي ديدم

گوشهاي من به سوي خانه ی همسايه ی شاد است

باز مي ديدم که با حسرت

چشمهايم با شگفتي رو به سوي خانه ی همسايه ی خندان و آزاد است

وآن همه اندرز پر حکمت که مي فرمود!

ياوه و بيهوده و باد است!!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:56 توسط پری |

 
2