تقديم به تو كه نديدمت اما ديوانه وار عاشقت هستم ميدانم كه دوستم داري و همواره روحت با من وعزيزانم كه عزيزان خودت نیز هستند همراه است
خوشحالم كه نيمي از نام تو را دارم وسيمايي از سيماي تو را
ولي اين را خود بهتر ميداني كه پري واقعي تو بودي !!!
انقدر اين زمين خاكي برايت كوچك شده بود كه
روح بزرگ تو را نميتوانست تحمل كندمي دانم كه
زمانه به تو وفا نكرد وبه من گفته اند كه
فرياد زنده باد ازادی تو ،گوش اهريمن را چنان كر كرده بود
كه طنين فرياد هاي ظالمانه خود را هم نمي شنيد
ديشب به خواب رفتم و تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي يافتم که دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم،
واي خداي من!
چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي !
پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند .
دلت انگار دنياي بکري است که قدمگاه هيچ رهگذري نبوده است،به خودم جرأت مي دهم ودر گوشه اي از آن بيتوته مي کنم .
آهنگِ دلنشين قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد .
خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني،
آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد
مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد
آه خدايِ من آنجا را ببين!
آسمانِ پر از ستاره را مي گويم بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم.
به سمت شمال نگاهت را بچرخان ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟
ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد
ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است .
دستم را بگير بي تو ديگر جائي را نخواهم ديد...
پري نميداني كه دل همه چقدر برايت تنگ شده است...
براي هميشه افتخار من شدي و افتخار هر كسي كه انسان بودن را به خود نسبت ميدهد
مي خواهم يك پري واقعي باشم يادم باشد اين بار كه به خوابم امدي راه و رسم پري بودن را از تو بياموزم .
پری جان هر گاه که نامت برده می شود چشمان مادرت حلقه میزند از اشک و درد
دردی کهنه
به خوابش بیا و به خواب من هم...
روحت شاد

زنده باد آدمیت، زنده باد آزادی، زنده باد عشق
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 2:5 توسط پری
|