مي نويسم در تاريکي ..خطوط را نمي بينم..
شايد جوهر خودکارم تمام شده باشد..
شايد فقط ردي مي گذارم و مي روم...
ردي نيست..اثري نيست... جاي پايي هرگز...
يله بر نازکاي خيال شب ، عفت سپيد کاغذها را لکه ننگ مي زنم...
من امپراطوري خطوط را بر پا کرده ام... از خط ميخي... تا شکسته نستعليق..
نقطه ها را نمي بينم.. چه خوب...
از بي نهايت همين سه نقطه مي ترسم...
از نمي دانم ها و بايد بدانم ها...
بدانم چه بشود؟؟!!
آيه هاي تزوير... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام...
اين درد کهنه باز به قلبم چنگ مي زند...
باز مي ترسم و باز نفرين مي کنم...
آدميان ، گاهي ، رنج آدميانند...
با سرم چه کنم ؟؟؟
بند نافم پيچيده دور گردنم... مرا بيرون نکشيد.. دارم خفه مي شوم...
دکترهاي بي شعور!! قتل من به گردن شماست...
ضربه هاي متوالي بر پشتم...
نه من کوتاه نمي آيم...
مي خواهم مرده بمانم...
آه... گريه ام را در آورديد...
نور اين اتاق ، چشمانم را مي زند...
من از تاريکي مي آيم...
من از مجاورت سايه ها مي آيم، و هرگز نخواهم پرسيد کجاست آفتاب؟!
بند نافم را بريديد... ممنون!!!! آ زاد شدم !!!
نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!!
اين نهايت بي رحمي ست...
هزار بند... هزار هزاران بند ديگر دارد روحم را مي بندد...
اگر پاي روح من کفش نخواهد بايد چه کند ؟؟؟؟
آنهم کفش بند دار ...
با گره کور...
رهايم کنيد.......
احمد شاملو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 16:23 توسط پری
|